مقالات » جام نياز » نماز » کرسی مردمو نسوزونیم!

کرسی مردمو نسوزونیم!

نفهميد چه جوري خوابش برد که يک دفعه با سوختن پاهاش متوجه آتش گرفتن لحاف کرسي شد.

تاریخ ثبت : چهار شنبه 11 فروردين1389


تعداد بازدید : 3688


با زنش دعواش شده بود و از خونه زده بود بيرون.

همين جور بي خود و بي جهت، کوچه پس کوچه ها را قدم مي زد و خيابونا را متر مي کرد.

هوا سرد بود و صداي شکسته شدن بلورهاي برف از زير کفش هايش به گوش مي رسيد.

با خودش گفت:«هان! تا کي مي خواهي همين جوري در به در کوچه و خيابون باشي؟ برو خونه حرفو تموم کن و...»

اما غرورش بهش اجازه نداد.

پيش خودش گفت:«يه امشبه رو بيرون مي مونم تا قدرمو بدونه.»

اما خُب! سرما از يک طرف و خواب از طرف ديگه...

ديگه طاقت نداشت. گفت:«امشبو مي رم خونه فلاني تا فردا.»

*****

دوستش توي اتاق کوچک اون طرف حياط، براي او يه کرسي گذاشت و لحاف بزرگي روي اون کشيد. خودش هم رفت پيش بچه هاش.

قهرمان قصه ي ما موند و يه اطاق سرد و يه عالمه تنهايي و غصه. همه اش فکر و حساب و کتاب، گاهي هم سرزنش و عتاب. نفهميد چه جوري خوابش برد که يک دفعه با سوختن پاهاش متوجه آتش گرفتن لحاف کرسي شد.

توي اون تاريکي هاي اطاق، با هر زحمتي بود يه ظرفي پيدا کرد و با سرعت دويد طرف حياط. يخ روي آب را شکست و ظرف رو زد داخل حوض و از آب پر کرد. همين که خواست به طرف اطاق بدوه، چشمتون روز بد نبينه؛ يه دفعه تمام اميدش با آب هاي داخل ظرف، روي زمين ريخت و حالا متوجه شد که اون ظرف چيزي نبوده جز آب کش. 

آب کشِ سوراخ سوراخي که هيچ آبي را در خود نگه نمي داره. 

او که با عجله و با پاي برهنه تا ميون حياط، روي اون زمين هاي پر از برف و يخ دويده بود حالا تموم سرماها را يه جا احساس کرد و از سرديِ کف پاهاش، مخ سرش سوت کشيد؛ اما چاره چه بود. هم با زنش دعوا کرده بود و هم کرسي دوستشو سوزونده بود؛ ديگه مي تونست چي کار کنه؟! 

حکايت عجيبي که روايت حال خود منه؛

آه، خود من که به کدوم ظرف مي خوام آتشو از خودم دور کنم. 

*****

آتش دوزخ من شعله وره. ظرف عملم هم سوراخ. با آب کدوم عمل اين همه آتشو خاموش کنم.

وقت نماز که مي شه فرشته اي ندا مي ده: «اي آدميزاد! بلند شو آتشي را که بر دوش خودت داري خاموش کن!» 

آري! آتش گناه، چه قدر خونه ها و خونواده ها را توي همين دنيا اسير شعله هاي نامرد خودش مي کنه و هر روز قربوني مي گيره و کيه دلش بخواد چنين آتش خانمان سوزي به جون زندگيش بيفته و...؟!

پس بيا تا دير نشده با خودمون آشتي کنيم و به خونه ي دلمون بر گرديم و اين همه بي خودي، خودمونو در به در کوچه پس کوچه هاي سرد «وسواس» و «غرور» نکنيم . کرسي مردم را هم نسوزونيم.